شمارهٔ ۴۰۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دیر شد تا ز ما نکردی یاد
طرفه رسمی نهاده ای بنیاد
الله الله نمی کنی تقصیر
آفرین آفرین مبارک باد
توبه توبه ز یار بی آزارم
آوخ آوخ ز یار سست نهاد
آب سر می زنم بر آتش دل
خاک بر سر همی کنم چون باد
بر شکستی و عهد بشکستی
چه توان گفت چشم بد مرساد
با تو باری به باد بر دادم
جان شیرین به هرزه چون فرهاد
تا دگر عاشقان چگونه رهند
از جفای تو ظالم بیداد
کژ نشین راستگوی تا کی و کی؟
از تو بودیم یک نفس دل شاد
چند خون ریزی از خدای بترس
به تو جبریل وحی نفرستاد؟
عاشقان را به غمزه ی جادو
چشم بربسته ای زهی استاد
تا ترا لا اله الا الله
ای نزاری چه چشم زخم افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است از عاشقانههای دردناک که در آن شاعر از غم و دلتنگی خود برای معشوق صحبت میکند. او از بیوفایی و سستی معشوق شکایت دارد و احساس میکند که نسبت به عشقش بیتوجهی شده است. شاعر از آتش درون و ناکامیهایش میگوید و به نوعی از خود انتقاد میکند که چرا هنوز به عشق آسیبدیدهی خود ادامه میدهد. در نهایت، او به دعا و درخواست از خداوند میپردازد و به این واقعیت که چه بلایی بر سر عاشقان میآید، اشاره میکند. این شعر ترکیبی از احساسات غمزا و عاشقانه است که نشاندهندهی درد و رنج ناشی از عشق ناکام میباشد.