نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا نیستی در آمد و هستیِ ما ستد

هم صبر در حجاب شد از ما و هم خرد

ما عاشقانِ کویِ خرابات دم زنیم

کز زاهدانِ صومعه بویِ وفا نزد

از حرص و آز تن به عنا در نداده ایم

هم چون درختِ توت لگد خورده از قفد

دیوانگانِ ملکِ خداییم و خلق را

در ما ز راهِ عقل تصرّف نمی رسد

ما را به رنگ و بوی تفاوت نمی کند

گر اطلس است پوشش و گر پارۀ نمد

محرابِ دینِ ما خمِ ابرویِ او بس است

یک وجه اگر دو قبله کند کی روا بود

چون دوست در نظر بود از حور فارغیم

با نور آفتاب کجا شمع در خورد

الّا رضایِ دوست نجویم ز خیر و شر

الّا برایِ دوست نگویم به نیک و بد

در عشق واجب است دلیلی نزاریا

هرگز به منتها نرسد هیچ کس به خود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعر به بیان تجربه و احساسات عاشقانه پرداخته و به نوعی نقدی به ظواهر دینی و تعصب‌های اجتماعی دارد. شاعر از مفهوم عشق واقعی صحبت می‌کند که فراتر از معناسازی‌های مادی و ظاهرگرایی است. او به این نکته اشاره دارد که عشق و عشق ورزی در وجودش تغییراتی ایجاد کرده و او را از بندهای کمتری رها کرده است. در بخشی از شعر، شاعر می‌گوید که او از زیبایی‌های ظاهری و تفاوت‌ها غافل است و تنها به رضایت و محبت دوست (عاشق) فکر می‌کند. او همچنین اشاره می‌کند که در عشق هیچ کس به بی‌نهایت نمی‌رسد و هميشه در جستجوی عشق حقیقی است.