شمارهٔ ۴۰۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلم به دامِ تمنّایِ عشق چند افتد
شکالِ پایِ من از عقل ناپسند افتد
گناهِ دیدۀ شوخ است این که هر ساعت
دلم چو صیدِ زبون در خمِ کمند افتد
چه خوش بنازم اگر دامنِ وصالِ فلان
به کام در کفِ چون من نیازمند افتد
چه سرو خوانمت آخر کدام نی شکری
بدین حلاوت ممکن بود که قند افتد
اگر به باغ درآیی ز رشکِ قامتِ تو
چو بید ولوله بر عرعرِ بلند افتد
اگر مرا بکشند از محبّتِ تو چه باک
محال باشد اگر عشق بی گزند افتد
نزاریا به زه آور کمانِ آه و بنال
چنان که تیرِ فغانت به بیرجند افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به احساسات عاشقانه و دردمندانه خود میپردازد. او از دلتنگی و تمایل شدید به عشق صحبت میکند و میگوید که عقلش در برابر این احساسات ناتوان است. عشق او را به دام انداخته و دلش همچون صید بیزبان در چنگال عشق گرفتار شده است. او از زیبایی معشوق خود و احساس نیاز به وصال او سخن میگوید و میخواند که اگر معشوق به باغ بیاید، همه چیز تحت تأثیر زیباییاش قرار خواهد گرفت. شاعر همچنین به تحمل درد و رنج عشق اشاره میکند و میگوید که حتی اگر عشق او را بکشد، برایش اهمیتی ندارد، زیرا عشق واقعی همواره با چالشها و سختیها همراه است. در نهایت، او از عواطف عمیق و رنجهای ناشی از عشق یاد میکند.