شمارهٔ ۴۰۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه می کنم ز دلی کو ز یار برگردد
روا بود که چنان دل ز دیده در گردد
مرا نباشد از آن دل که گر به جان آید
ز جورِ دوست بنالد ز عهد برگردد
دلم ز پایِ تو ای دوست بر نتابد سر
اگر ز دستِ تو در پایِ غم به سر گردد
نگردد از تو دلم گر به خونش گردانی
مگر ز دیده فرو گردد از تو گر گردد
دلِ [مرا] دلِ آن کی بود معاذالله
که با تو گر جگرش خون کنی دگر گردد
نزاریا سخنت تازه دار و کاغذ و کلک
که خود حدیثِ تو اندر جهان سمر گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به محبوب صحبت میکند. او میگوید که دلش نمیتواند از عشق و دوری یار رنج ببرد و حتی اگر محبوب او را آزار دهد، دلش عشق و محبتش را فراموش نخواهد کرد. شاعر بیان میکند که عشقش به محبوب اینقدر عمیق و استوار است که حتی در سختیها و دردها نیز به او وفادار میماند. همچنین اشاره میکند که کلام و یاد محبوب همیشه تازه و زنده است و توانایی ایجاد شگفتی و زیبایی در جهان را دارد.