شمارهٔ ۴۱۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فراقِ یارِ سفر کرده رویِ آن دارد
که قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان دارد
دلِ سبک سرم از جان ملال خواهد کرد
مگر که بختِ سبک سارِ سرگران دارد
غلامِ هم نفسی ام که یک نفس با من
فرو نشیند و رازِ دلم نهان دارد
وصال پای ز من در کشید و یار برفت
فراق بر منِ بی چاره دست از آن دارد
چه صعب تر ز جدایی بود میانِ دو دوست
که این بر آن دلِ مشتاقِ مهربان دارد
به جان رسیده ام ای دوست جانِ مشتاقم
کجا شدی که روان نظر روان دارد
ز مرگ بی تو نترسم خدای می داند
بلی که بی تو مرا زندگی زیان دارد
بیا که دیده جگر بی تو در کنار نهاد
ببین که با تو کنارم چه در میان دارد
کنارِ وصلِ توم از میانِ دل باید
غمِ میانِ توم از میانِ جان دارد
فضایِ کلبۀ من بی تو دوزخ است بلی
بهشت نور ز دیدارِ دوستان دارد
همین و بس که نزاریِ خویش خواندی ام
مرا دگر چه غمِ دوزخ و جنان دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از فراق و جدایی محبوب سخن میگوید و احساسات عمیق خود را به تصویر میکشد. او از درد و رنج ناشی از دوری مینالد و به یاد محبوبش زندگی را بیمعنا میداند. دلش به شدت برای وصال و نزدیکی به او تنگ شده و میگوید که جدایی بین دو دوست چه سخت و دشوار است. شاعر با اشاره به بیپناهی و تنهاییاش در غیاب محبوب، فضایی تاریک و آکنده از غم را ترسیم میکند و او را به بازگشت دعوت مینماید تا زندگیاش دوباره روشن شود. در نهایت، شاعر به طعمی از جهنم در غیاب محبوب و بهشتی در حضور او اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند جای خالی محبوبش را پر کند.