شمارهٔ ۴۱۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز جورِ تو خون گشت و برنمیگردد
ز راهِ دیده برون گشت و برنمیگردد
چه سختجان است این آهنینصفت دلِ من
که در فراقِ تو خون گشت و برنمیگردد
به پایِ هجر در افتاد و برنمیافتد
به دستِ عشق زبون گشت و برنمیگردد
ز چاه محنتِ بختم خلاص روزی نیست
که چرخِ وصل نگون گشت و برنمیگردد
خرد ز حلقۀ زلفت که پای بندِ دل است
جهان نمایِ جنون گشت و برنمیگردد
نزاریا دگر از دل مگوی و گر گویی
جزین مگوی که خون گشت و برنمیگردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات شاعر از درد و رنج ناشی از جدایی و دوری محبوب سخن میگوید. دل او به شدت از جفا و بیمحبتی آسیب دیده و هیچ یک از حالتهای سختی که تجربه کرده، به حالت عادی برنمیگردد. او از هجران و عشق ناکام خود صحبت میکند و به تکرار اظهار میدارد که دلش خونین است و وضعیتش بیتغییر باقی مانده است. همچنین از ناامیدی از تغییر تقدیر و رهایی از درد ذکر میکند و در نهایت به عمق جنون و دیوانگی خود اشاره میکند که ناشی از عشق اوست. احساساتش آنقدر عمیق و دردناک است که غیرقابل بیان و فراموشی مینماید.