شمارهٔ ۴۱۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هم چو من دل بری که جان دارد
کس ندانم که در جهان دارد
دل برِ من مگر همه جان است
نه چو انسان که جسم و جان دارد
چشم او گر نه سر به سر شوخ است
پس چرا هم چو روح آن دارد
باده و انگبین و آبِ حیات
هر سه اندر یکی مکان دارد
ور نداری ز من قبول آنک
کوثر اندر لب و دهان دارد
به حقیقت اگر بگویم راست
صفت و صورتِ جنان دارد
سخت بد خوست با نکورویی
راستی عادتی چنان دارد
چون نزاری هزار مملوکش
سرِ خدمت بر آستان دارد
هر چه در چشمِ پاک بازآید
تا به جان جمله در میان دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است و شاعر از دل و احساساتی سخن میگوید که فراتر از ظاهر انسانها هستند. او بیان میکند که عشق، جان دارد و نه تنها یک جسم بیروح است. در اینجا تشبیهاتی به کار رفته که نشان میدهد زیبایی و روح به طور عمیق به هم مرتبط هستند، و این زیبایی میتواند در چیزهای مختلفی چون باده و آب حیات که نماد زندگی و شادی هستند، ظهور کند. همچنین شاعر به نقد رویکردهای سطحی و ظاهرنگری در محبت و زیبایی میپردازد و تأکید میکند که حقیقت عمیقتر و پنهانتر از آن است که فقط با چشم غیرمسلح قابل دیدن باشد. در نهایت، شاعر بیان میکند که در هر چیزی که دیده میشود، حقیقتی درونی و جاندار نهفته است.