شمارهٔ ۴۱۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
فروغِ طلعتِ رویِ تو آفتاب ندارد
نسیمِ ناقۀ زلفِ تو مشکِ ناب ندارد
عجب که سایۀ زلفِ تو گر رسد به جمادی
که هم چو ذرّه به خاصیّت اظطراب ندارد
تو خود به جانبِ ما هیچ التفات نداری
مرا خیالِ تو یک لحظه بی عذاب ندارد
چو حلقه هایِ سرِ زلفِ بی قرارِ تو یک دم
دو چشمِ ژاله فشانم قرار و خواب ندارد
مگر که لایقِ گوشِ تو نیست ورنه به قیمت
چو گوهرِ صدفِ چشمِ من سحاب ندارد
ندانم اهلِ دلی در بلادِ ملکِ خراسان
که دل بر آتشِ این امتحان کباب ندارد
کسی نبینم از ابنایِ خویش کو چو نزاری
به خونِ دل رخِ چون کهربا خضاب ندارد
دل شکستۀ من مشکل این که در همه عالم
به هیچ کویِ دگر مرجع و مآب ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد. شاعر از نور و زیبایی چهره معشوق صحبت میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند با آن زیبایی مقایسه شود. همچنین اشاره میکند که حتی در غیاب معشوق، او احساس آرامش و آسایشی ندارد و همواره در درد و رنج است. شاعر به تنهایی و دلتنگی خود اشاره میکند و میگوید که هیچ کس مانند او نمیتواند از این عاطفه جانکاه رنج ببرد. در نهایت، او بیان میکند که در هیچ جای دیگری جز در یاد معشوق نمیتواند آرامش یابد.