شمارهٔ ۴۱۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
که دست از هوایِ تو بر سر ندارد
که چشم از فراقت به خون تر ندارد
جمادست نه جانور هر که شوری
ز شیرینِ عشقِ تو در سر ندارد
درین آشیان خانه مرغی نبینم
ز شوقِ تو بر بالِ جان پر ندارد
دگر در خرابات رندی ندیدم
که بر کف ز یادِ تو ساغر ندارد
مبیناد چشمی که از خاکِ راهت
به خونابۀ دل مخمَّر ندارد
مرا از تو دردی ست در دل عجایب
ولی با که گویم که باور ندارد
چه دردست شوقت که ساکن نگردد
چه بحریست عشقت که معبر ندارد
در آن بحر رفتی نه مسکین نزاری
که این زهره شیرِ دل آور ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و دلتنگی عمیق شاعر برای معشوقش است. شاعر میگوید که هیچکس نمیتواند از عشق و شوق معشوقش دست بردارد و هر که چنین احساسی ندارد، به زندگی بیروحی شبیه است. او به حالتهای مختلفی از دلتنگی و دردهایی که ناشی از عشق است اشاره میکند، با این احساس که درد عشق او به اندازهای عمیق و غیرقابل وصف است که نمیتواند با کسی در میان بگذارد. شاعر همچنین به بینظیری و خاص بودن عشقش اشاره کرده و میگوید که این حس، او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است.