شمارهٔ ۴۱۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چرا افسرده معذورش ندارد
که یاری از سرِ دردی بزارد
برون آمد ز خود عاشق و لیکن
ز کویِ دوست بیرون شو ندارد
نخواهم تا چه خواهد کرد دیگر
دلی دارد به دل داری سپارد
عجب از زاهدِ دل مرده دارم
که خود را هم ز مردم می شمارد
اگر خود سینۀ عاقل اثیرست
به سوزِ عاشقان نسبت ندارد
کسی را حّدِ انده خوردنِ اوست
که زهرش هم چو مَی خوش می گوارد
مگر مستی زند در زلفِ او دست
خرد پیشانیِ افعی نخارد
دلم بی دوست چون ماهی ست بی آب
معافش دار اگر طاقت نیارد
خیالش هر چه در عالم رقیب است
به عمدا بر سرِ وقتم گمارد
خوشا وقتِ نزاری کو چو فرهاد
به رغبت جانِ شیرین وا گذارد
مجالِ راز گفتن نیست شاید
که حالا بر زبان دندان فشارد
زبورِ عشق بر کر چند خواند
زلالی بر سرابی چند بارد
سخن در عقدِ گوهر نیست لیکن
کسی باید که در گوشش گذارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به افسردگی و تنهایی خود اشاره میکند و میگوید که افسردگی عذری ندارد. او بیان میکند که عشق و دوستی نمیتواند به راحتی از دل برود و درد عشق را تحمل میکند. شاعر از زاهدانی که خود را از دیگران جدا میکنند، انتقاد میکند و میگوید که عقل و محبت با هم سازگار نیستند. او از احساس بیآبی دلش به خاطر دوری از دوست میگوید و در این حال، بر بیمعنایی و بیاثر بودن برخی گفتارها تأکید میکند. در نهایت، شاعر عشق را دلیلی برای بیان سخنان عمیق و رازها میداند، اما میداند که در حال حاضر نمیتواند این رازها را به اشتراک بگذارد.