شمارهٔ ۴۲۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد
هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد
بی ذکرِ او وبال است گر یک سخن بگوید
بی یادِ او حرام است گر یک نفس برآرد
حاسد به طعنه گوید کز دوست می شکیبد
من می روم و لیکن بختم نمی گذارد
سنگین دلان بخندند از بی قراریِ ما
رضوان اگر ببیند رویِ تو حالت آرد
گر تلخ گفت شیرین فرهاد می پسندد
ور زهر می فرستد چون نوش می گوارد
قاضی چه کار دارد با اعتقادِ عاشق
گو از پسِ قضا رو گر شرع می گذارد
در آتشِ جدایی بس معجزی نباشد
بر آبِ چشمِ عاشق گر سیلِ خون ببارد
با آن که در حضورم اثبات جهل باشد
پنداشتم به غیبت کز ما خبر ندارد
تنها مرو نزاری زیرا کسی بباید
کو را به ما نماید ما را بدو سپارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنج عاشقانی است که بدون عشق معشوق زندگی میکنند. شاعر میگوید که عمر بدون دوست واقعی هیچ ارزشی ندارد و هر لحظهای که بدون یاد معشوق بگذرد، وبال بر عاشق است. او به حسادتی که دیگران نسبت به عشقش دارند اشاره میکند و بیان میکند که حتی در شرایط سخت نیز عشقش او را رها نمیکند. این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و معضلات جدایی، درک عشق و تنهایی اشاره دارد و میگوید که تنها بودن در این وضعیت دشوار و غیرقابل تحمل است. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که تنها نرود و کسی را به او بسپارد.