شمارهٔ ۴۴۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هجر با روزگار من آن کرد
که صفت جز به وصل نتوان کرد
به دو زلفت که روزگارِ مرا
گاه مجموع و گه پریشان کرد
به دو چشمت که ملک پیمان را
گاه معمور و گاه ویران کرد
به کمان دو ابرویت که مرا
بر دل از غمزه تیر باران کرد
به دو لعل لبت که جوهر عقل
لقبش رشکِ زاده کان کرد
به دهانت که معجز دو لبش
خاک در چشمِ آب حیوان کرد
به نسیمت که همچو روح الله
در تن مرده از نفس جان کرد
که جهان بی وجود خرم تو
بر نزاری زمانه زندان کرد
بی جمال حیات بخش تو هجر
مرگ بر خاطر من آسمان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به درد فراق و دوری از محبوبش پرداخته و توصیف میکند که چگونه این دوری زندگیاش را دچار مشکل کرده است. او با اشاره به ویژگیهای محبوبش، مانند زلف، چشم، ابرو و لبان، احساس غم و ناامیدی خود را نشان میدهد. دوری از معشوق موجب ویرانی و پریشانی در دل او شده و حتی بدون وجود محبوب، زندگیاش را همچون زندانی میبیند. در نهایت، هجران و فراق را به مرگ تشبیه میکند و احساس میکند که بیجمال محبوبش، زندگیاش ارزش و طراوتی ندارد.