شمارهٔ ۴۴۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا مسخّر عقل مجاز نتوان کرد
که رند را به ستم توبه باز نتوان کرد
من آن نیاز کنم در شبی به می خوردن
که در نماز به عمر دراز نتوان کرد
کجا فسرده دلان را سماع ذوق دهد
چو سوز سینه نباشد نیاز نتوان کرد
شدم به مسجد و گفتم نماز بگزارم
که هم به کُل در طاعت فراز نتوان کرد
خیال دوست به من گفت روی برگردان
که در دو قبله به یک دل نماز نتوان کرد
ملالت از عقبِ عاشقان کنند ولی
ز پیش حکیم ازل احتراز نتوان کرد
بهشت نسیه نمی بایدم به طاعت نقد
که این معامله با اهل راز نتوان کرد
به زعم مدعیان ، عیش تازه خواهم داشت
که خوز هم دم دیرینه باز نتوان کرد
فدای دوست کند جان نزاری و محمود
چه جان بود که فدای ایاز نتوان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و ناپایداریهای زندگی انسانی میپردازد. شاعر از دلی که به دلیل عشق و نیازهای روحیاش متاثر شده، صحبت میکند. او میگوید که تلاش برای اجرای عبادت یا تعهدات اخلاقی در حالی که دلش از عشق و دلتنگی میسوزد، بیمعناست. وی به تبارز تناقضهایی اشاره میکند که در زندگی عارفانه و دنیوی وجود دارد و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق واقعی و فدای آن، ارزش بیشتری از هرگونه عبادت و طاعت دارد. در کل، شاعر در تلاش است تا به حقیقت عشق و ارزشهای انسانی نزدیک شود و از محدودیتهای ظاهری رها شود.