شمارهٔ ۴۴۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
وه چه غم بود که بختم به تو منسوب نکرد
صبر از این بیش که من میکنم، ایوب نکرد
این ملامت که من از هجر تو با خود کردم
در فراقِ پسرِ گم شده، یعقوب نکرد
قلم از جور تو بر حرفِ غمی ننهادم
کِم خیال تو سیهروی چو مکتوب نکرد
ساغری می که به من داد به یاد لب تو
که ز بس گریه کنارم می مقلوب نکرد
آخر ای دیده! حجاب از من مسکین چه کنی؟
در مثل خوب نگویند که «ناخوب نکرد»
روی من آینه از آهن چینی پندار
روی زیبا کسی از آینه محجوب نکرد
با که گویم که رقیب آن که مرا دشمن بود
کرد بر درد دلم رحمت و محبوب نکرد
من بدین واقعه خاصم، نه که کس در رهِ عشق
پای ننهاد که سر در سر مطلوب نکرد
سَر ز بیداد نزاری چه کشی؟ تن در دِه
کو دلی کز ستم عشق لگدکوب نکرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از غم و درد جدایی معشوقش سخن میگوید و اشاره میکند که در صبر و تحمل شکایتش به پیامبر ایوب یا یعقوب نمیرسد. او به شدت تحت تأثیر عشق و فراق قرار دارد و غمهایش را با قلم بیان میکند. یادآوری لبهای معشوق با ساغری می، اشکهایش را به خاطر یاد او بیشتر میکند، و میگوید که حتی از تصویر خود نیز رنج میبرد. شاعر در جستجوی دلدار و همسری است که در این درد و عذاب به او رحم کند، و به این نکته تأکید میکند که هیچکس مانند او در عشق دچار عذاب نشده است. در نهایت، او به درد و رنج عشق و بیعدالتیهای آن اعتراف میکند و از روح رنجور خود میگوید که حتی دلش نیز از ستم عشق آزرده نشده است.