نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

جانم فدایِ قاصدی کز دوست مکتوب آورد

پیغامِ یوسف ناگهان نزدیکِ یعقوب آورد

کو دستگاهِ صابری تا پای در دامن کشم

از دوستان عیبم مکن کین طاقت ایّوب آورد

چندین که پیرِ خانقه بی هوده وعظم می کند

گو خادمی را حکم کن تا شاهدِ خوب آورد

تا هم چنان با خود رود طالب به مقصد کی رسد

هم رهروِ صاحب نظر این پی به مطلوب آورد

این پارسا را بین که چون انکارِ رندان می کند

بر ریشِ خود خندد کسی کو عیبِ معیوب آورد

این دم نزاری زنده شو پیش از قیامت جهد کن

این کز لحد خاکت صبا با کویِ محبوب آورد

نیک و بد و پاک و پلید از زاهدان عارف برد

گر عشقِ ظاهر تاختی بر عقلِ محجوب آورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق و longing (اشتیاق) به دوست و معشوق است. شاعر از پیغام آورنده‌ای سخن می‌گوید که پیامی از یوسف به یعقوب می‌آورد و این نماد دوری و نزدیکی در عشق است. او می‌خواهد که زیبایی و عشق را در زندگی خود حفظ کند و به دنبال نشانی از محبوبش بگردد. همچنین شاعر به نقد زاهدانی می‌پردازد که به جای درک عشق حقیقی، فقط به ظواهر می‌پردازند. در نهایت، او کسی را فرا می‌خواند که قبل از قیامت تلاش کند و از عشق حقیقی به سادگی عبور نکند. شعر به تجربه‌های انسانی در عشق و رابطه‌های عمیق می‌پردازد.