شمارهٔ ۴۶۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازد
گر نقابی که برانداخته باز اندازد
خوشش آن قامت و بالا که خود استادِ ازل
کسوتِ حسن به بالایِ دراز اندازد
ساقیا باده دمادم ده و با چنگی گوی
تا ز آهنگِ عراقم به حجاز اندازد
دشمنِ سختِ من است آن که حدیثِ من و دوست
نه به عکسِ روشِ عقل فراز اندازد
بارها خواستمش گفت که یک حلقه از آن
زلف در حلقِ ملامت گرِ راز اندازد
غیرتم باز پشیمان کند و داند عقل
که خیالم به چنین فکرِ مجاز اندازد
چشم بر هم مزن ای دیده که برخواهد خاست
فتنۀ تازه به هر غمزه که باز اندازد
واعظی گفت به مقصد نرسد الّا آن
که به مسجد رود و سر به نیاز اندازد
خود خیالِ تو نزاریِ خراباتی را
نگذارد که مصلاً به نماز اندازد
هر که محمود بود بر همه عالم بندد
درِ آن دیده که بر رویِ ایاز اندازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامین عاشقانه و عرفانی پرداخته است. شاعر در آن از معشوقی سخن میگوید که با زیباییاش، شوق و هیجان را در عالم پراکنده میکند. او به ساقی میگوید که بادهای بیاورد تا از آهنگ خوشیها به سرزمینهای دور سفر کند. همچنین شاعر نگران کسانی است که منظور او و دوستش را درک نمیکنند و فقط به ظواهر مینگرند. او به زلف معشوق اشاره میکند که اگرچه باعث ملامت است، اما در باطن به فکر و خیال او ارزش میبخشد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که هر کسی که به خدا نزدیک باشد، باید در برابر او خضوع و نیاز را پیشه کند، و به طور کلی، عشق و عرفان را به شکلهایی زیبا و نمادین ابراز میکند.