شمارهٔ ۴۶۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
همین که چشم ز خوابِ خمار بر هم زد
همه ولایتِ صبر و قرار بر هم زد
به یار گفتم بر هم مزن سرو کارم
جزین حدیث نگفتم که یار بر هم زد
گر از سبک سری و بی دلی زدم درِ وصل
هزار بن گهِ صبر انتظار بر هم زد
کجا رسم به کنار از میانِ او که خیال
به موجِ عشق میان و کنار بر هم زد
به یک کرشمه که کرد از کرانۀ برقع
همه نهانِ من و آشکار بر هم زد
به روزگارِ من والتقاتِ او هیهات
هزار هم چو مرا روزگار بر هم زد
دمِ گریز و درِ توبه می زند اکنون
چو روزگارِ نزاریِ زار بر هم زد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ تأثیرات عمیق عشق و جدایی بر فرد است. شاعر به توصیف حالتی میپردازد که پس از بیداری از خواب، تمام آرامش و صبرش به هم میریزد. او به یارش میگوید که هیچ موضوعی جز عشق او وجود ندارد و در عین حال از سبکسری و بیدلیاش در پیوند با یار صحبت میکند. حالت عمیق عشق و اشتیاق او به حدی است که تصور جدایی از یار برایش ناممکن میشود. حضور و زیبایی یار تمامی رازهای او را روشن میکند و در نهایت شاعر احساس میکند که زمان و سرنوشتش به شدت تحت تأثیر این عشق قرار گرفته است. در پایان، او از دردی که عشق و جدایی بر جانش گذاشته، میگوید.