شمارهٔ ۵۰۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مرا در سینه گر رازی بود هم رازم او باشد
چو با او باشد اسرارم سر و کارم نکو باشد
ترا چشمی دگر باید گر آن بینی که او بیند
ترا جانی دگر باید که آن باشی که او باشد
انا الحق گوی چون حلّاج ترکِ خویش بینی کن
برون زو هر چه خواهی دید اَز او آرزو باشد
خرابات است و مردان اند و خمّارند و خنبِ می
مناجات است و تسبیحم صراحی و سبو باشد
شش ابریشم مرا و چاریک دارد همه عالم
ممالک شش جهت دارد طبایع چارسو باشد
مرا جانی ست وآن بی من فدای دوست خواهد شد
و گر تقصیر خواهد کرد در عینِ علو باشد
ترا با این همه انکار و استکبار کاری نه
چو غیری در نمی گنجد هوایِ دوست هو باشد
گرو بپذیردم شاید وگرنه هیچ نگشاید
برایِ خود نزاری را به رویِ او چه رو باشد
چو توقیفش شود همره به مقصد ره توان بردن
وگرنه سالکان را کی مجالِ جست و جو باشد
سخن باید که جان گوید که تا در جان فرود آید
نه هم چون بلبلِ شوریده سر بیهوده گو باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی عمق رابطه انسان با اسرار درونی و حقیقت میپردازد. شاعر بیان میکند که اگر رازی در دلش باشد، آن راز فقط در ارتباط با معشوق واقعیاش معنیدار خواهد بود. او اشاره میکند که برای درک واقعیتهای پنهان، نیازمند دیدگاه و جان جدیدی است که بتواند حقیقت را ببیند. همچنین، او به اهمیت دوری از خودخواهی و دلبستگی به دنیا اشاره میکند و اینکه باید از نگریستن به چیزهای بیاهمیت دست کشید تا به حقیقت نزدیکتر شد. در نهایت، شاعر یادآور میشود که سخنان حقیقی باید از عمق جان برآید و نه صرفاً از روی هیجان یا بیهودهگویی.