شمارهٔ ۴۹۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
خوش وقتِ کسی کو را محبوب قرین باشد
ما را بکشد باری گر هجر چنین باشد
مسکین چه کند عاشق جز دردِ دل و زاری
از دوست جدا افتد ناچار حزین باشد
ای دوست بیا بنگر تا چون منِ دل خسته
در عشقِ کسی هرگز سوزان تر ازین باشد
بر جانِ من از غمزه تا تیر روان کردی
ابرویِ کمانت را پیوسته کمین باشد
از زلفِ تو یک حلقه وز چشمِ تو یک غمزه
بر هر دو جهان ما را والله که گزین باشد
گر باز کشند از هم گیسوچۀ مفتولت
در هر شکن از چینش سد نافۀ چین باشد
من هیچ نمی گفتم گو مدّعی م بنگر
تا خوب تر از رویت بر پشتِ زمین باشد
از رویِ تو نشکیبم گر حور و پری یابم
بر کویِ تو نگزینم گر خلدِ برین باشد
فرهاد چنان شوری در داد به شیرینی
دانم که سرانجامم در عشق همین باشد
از خونِ نزاری بین خاکِ درت آغشته
تا روزِ ابد زین خون آن خاک عجین باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و دلتنگی شاعر است. او میگوید که خوشبختی و محبوبیت برای کسی است که معشوقش در کنار او باشد و گرنه فاصله و هجر او را میکشد. عاشق تنها با درد و زاری زندگی میکند و از جدایی ناچار رنج میکشد. شاعر از دوستش میخواهد که درد و رنجهایش را ببیند و میگوید که هیچ سوزی در عشق فراتر از سوز او وجود ندارد. او از زیباییهای معشوقش، چون ابرو و زلف، یاد میکند و میگوید که اگر بین آنها جدایی از هم رخ دهد، آن جمال هنوز هم در شگفتی خواهد بود. شاعر عشق را بر هر چیز دیگر ترجیح میدهد، حتی اگر حوریان و بهشت نیز در مقابلش باشد. او در نهایت میگوید که عشقش با خون و غم آمیخته است و این عشق تا ابد در ذهنش باقی خواهد ماند.