شمارهٔ ۴۷۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسد
سلطنتی چنان عجب گر به چنین گدا رسد
ما ننشسته یک نفس باهم و شهر پر سخن
قصه ماجرای من تا پس از این کجا رسد
کار به جان رسید و تو هیچ به ما نمی رسی
زین به نواتر آشنا با سر آشنا رسد
گر چه نمی رسد به ما نوبت اتصال تو
هم به امید حالیا صبر کنیم تا رسد
جهد کنیم سالها تا تو دمی به ما رسی
صبر کنند عمرها تاچو تویی فرا رسد
گر بکشی و بعد از این بر سر کشته بگذری
از نفس نسیم تو روح به شخص ما رسد
چند ستم کشم ز دل دیده چرا نمی کَنَم
جرم من است راستی هر چه به ما جزا رسد
آینه ی افق چنان تیره کند که بخت من
دود دل پر آتشم گر به دم صبا رسد
یا برسی به کام دل یا نرسی نزاریا
گر نرسد جفا به سر عمر به منتها رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر سخن از longing (آرزو) و انتظار برای وصلی به محبوب است. شاعر به شدت به اتصال و نزدیکی با معشوق میاندیشد و از سختیهای این انتظار صحبت میکند. او احساس میکند که مدتهاست در انتظار نشسته و حتی اگر این وصال به تأخیر بیفتد، باز هم امید دارد روزی به محبوبش برسد. در نهایت، اشاره به چالشهای درونی و بیرونی دارد که بر روح و بخت او تاثیر میگذارد و این انتظار مستمر را دردناکتر میکند. حسرت و ناامیدی در کنار امید به وصال تویی حس غالب شعر است.