شمارهٔ ۴۸۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر به جایِ تو ما را کسی دگر باشد
به جز خیال نه ممکن بود اگر باشد
سری که در قدمت می رود به حکمِ قضا
دریغ نیست به دستِ من این قدر باشد
چو بالِ نسر بسوزد ز پرتوِ خورشید
اگر مقابل رویت جمالِ خور باشد
دل از نشیمنِ جان در هوایِ طلعتِ تو
سریع سیر تر از مرغِ تیز پر باشد
کنارِ وصل و به سد جان مضایقت هیهات
میانِ زنده دلان شیوۀ دگر باشد
کسی که هیچ نباشد نبیند الّا دوست
نظیرِ دوست ندارد گرش نظر باشد
به هرزه پس رویِ عقلِ مختصر نکند
مگر ز مرتبۀ عشق بی خبر باشد
به کویِ دوست مگر سخرۀ رقیب شود
به پیشِ تیرِ ملامت مگر سپر باشد
کلاه گوشۀ قدرس بر آفتاب رسد
سری که در قدمِ عشق پی سپر باشد
دگر به خانقهِ عارفان نیارامد
گرش به کویِ خراباتیان گذر باشد
نزاریا نبرد جان کس از تهمتنِ عشق
به عقل اگر همه دستان چو زالِ زر باشد
چه جایِ جان و دل است ای پسر که وقتِ شمار
دو کون در نظرِ دوست مختصر باشد
بکوش تا نشوی منعکس چون خودبینان
طریقِ عالمِ تسلیم پر خطر باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مفاهیم عشق، دل باختگی و جستجوی زیبایی میپردازد. شاعر بیان میکند که اگر کسی غیر از او برود، حتی خیال آن نیز ممکن نیست. او از سوزش بالهای نسر در برابر نور خورشید سخن میگوید و اینکه دل او بیشتر از یک پرنده به سمت محبوب پرواز میکند. در عشق، عقاید و احساسات به شکلی متفاوت بروز میکنند و کسی که به عشق نمیرسد، نمیتواند دوستی را درک کند. همچنین تاکید میکند که عشق و وصال حقیقی با مسائل روزمره آدمی سازگار نیست و نیاز به تسلیم و رهایی از خود دارد. در نهایت، شاعر به اهمیت عشق و تاثیر آن بر زندگی اشاره میکند و ملامتها را به سختی میپذیرد.