شمارهٔ ۴۹۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
مردِ دنیا نه اهلِ دین باشد
بدگمان منکرِ یقین باشد
عارفان ساکنِ خرابات اند
هم چو گنجی که در زمین باشد
هر که مست آمد از شرابِ الست
ابدا دایما چنین باشد
مستی و بی خودی کند پیشه
کارِ شوریدگان همین باشد
در سرایِ مجاز نیست عجب
زهر اگر یارِ انگبین باشد
نوش بی نیش نیست در دنیا
غنچه با خار هم نشین باشد
آن سرایِ بقاست کاندر وی
مهر بی انتقامِ کین باشد
دل که باشد چو موم نقش پذیر
حلقۀ عشق را نگین باشد
سنگ را دل مخوان که سنگین دل
دومِ حارثِ لعین باشد
حالیا نقدِ وقت او دارد
هر که را هم دمی قرین باشد
دوستان را به چشمِ دل دیدن
کارِ مردانِ راست بین باشد
باز ماند ز اتّصال به دوست
هر که موقوفِ حورِ عین باشد
محو در ذاتِ دوست باید شد
تا فراغت ز کفر و دین باشد
هر کسی را تصوّری دگرست
اعتقادِ نزاری این باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد انسانهای دنیاطلب و بیاعتقاد است و به نقد کسانی میپردازد که به دین و یقین بدگمان هستند. عارفان به عنوان افرادی معرفی میشوند که در حالت مستی و بیخودگی به سر میبرند و کارشان شوریدگی و عشق نسبت به خداست. در دنیا، مفهوم خوبی و بدی به طور نسبی مطرح میشود و باید از تعلقات دنیا فاصله گرفت تا به عشق واقعی دست یافت. اهمیت ارتباط با دوستان واقعی و نگاه دلنگر به آنها نیز مورد تاکید قرار گرفته است. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که هر فرد نظری متفاوت و تصوری خاص از حقیقت دارد.