شمارهٔ ۵۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر تو تازه کنی با من آشنایی را
بر افکنی ز جهان رسم بی وفایی را
ز راه مرحمت آن دم که از وفا گویی
بسوز همچو دلم برقع جدایی را
اگر چراغ نباشد شبِ وصال چه غم
زشمعِ چهره برافروز روشنایی را
بیار ای بت ساقی می مغانه که من
ز سر به در کنم این خرقهی ریایی را
ملامتم مکن ای پارسا که در رهِ عشق
به نیم جرعه فروشند پارسایی را
به خوانِ وصل تو هر کو نوالهای دارد؛
به ملک جم ندهد ملکت گدایی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به بیان حس درد و تنهایی ناشی از جدایی میپردازد و از معشوق میخواهد که اگر قرار است با او آشنا شود، رابطهای واقعی و وفادار برقرار کند. او به نوعی از بیوفایی در عشق انتقاد میکند و بیان میکند که حتی در شبهای تار، نبودن معشوق هم دردی ندارد. شاعر از معشوق میخواهد که با می و نوشیدن، او را از این حالت رنج بیرون بیاورد. همچنین به این نکته اشاره میکند که در مسیر عشق، نمیتوان از ملامت دیگران ترسی داشت و عشق واقعی ارزشمندتر از هر چیز دیگری است. در نهایت، شاعر با اشاره به مفهوم وصال و نابودی گدایی در عشق، به ارزش والای عشق حقیقی تاکید میکند.