نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خنک دلی که زمام رضا دهد به قضا

چو روزگار نگردد ز اقتضای رضا

به نوکِ کلک ازل هر چه بودنیست نگاشت

قضای کن فیکون بر صحیفة مبدا

نشان معرفتِ مرد صادق آن باشد

که اقتدا به توکل کند به خوف و رجا

به پای مردی عقل زبون چه دفع کنیم

مبارک است بلایی که روی کرد به ما

فلک چگونه موافق شود مبند خیال

قضا چگونه حمایت کند مپز سودا

چه نیک بخت بود بنده ای که در همه حال

سپاس دارد و راضی شود به حکم خدا

نزاریا به کلید طمع گشاده نشد

در سرایِ فراخ آسمانِ تنگ فضا

طواف کعبة مقصود کن که بی مقصود

بسی شد آمد کردی به فکر بی سر و پا

میسرت نشود جز به خلوت آسایش

مسلمت نشود جز به عزلت استغنا

زبون نگشت چو موسیجة خرف مرغی

که آشیانة عزلت گرفت چون عنقا

جهان و هر چه در او هست نیست جز فانی

کسی چگونه نهد دل بر این مقام فنا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به نوعی اندیشه‌های فلسفی و عرفانی را مطرح می‌کند. شاعر به خنک دلی اشاره می‌کند که زندگی را به قضا و قدر می‌سپارد و بر این باور است که خوشبختی در رضا به سرنوشت و سپاسگزاری از خداست. او به توکل و اقدام به طواف کعبه به عنوان نشانه‌ای از درک عمیق اشاره می‌کند و بر این اساس، هر چیز دنیوی را فانی می‌داند. این پیام محوری این است که انسان باید در همه حال به خداوند اعتماد کرده و رضایت داشته باشد، حتی در سختی‌ها و بلایا. به طور کلی، متن بر اهمیت توکل، رضایت به قضا و زندگی در حال حاضر تأکید می‌کند.