نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فراقِ یارِ سفر کرده گر چنین باشد

هلاکِ عاشقِ مسکین علی الیقین باشد

سری به عجز نهادم به پیشِ صبر امروز

بلی قضایِ چنین روزِ واپسین باشد

به طعنه دوش به دل گفتم ای که می دیدم

ز ابتدا که سرانجامِ کارت این باشد

به هم برآمد و با من به طیره گفت خموش

که عاشق است نه عاقل که پیش بین باشد

ز دل برآمد و جان هم به دوست خواهم داد

کمالِ مرتبۀ عاشقان چنین باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی درد و ناکامی عاشق در فراق یار است. شاعر به وضعیت خود می‌پردازد و می‌گوید که جدایی از معشوق اگر به این شکل باشد، منجر به هلاکت عاشق می‌شود. او به صبر و تحمل اشاره می‌کند و به خود می‌گوید که سرانجام کار عاشق همین است. شاعر در دل به وضع خود و پیش‌آمدهایش می‌اندیشد و به این نتیجه می‌رسد که عشق به گونه‌ای است که عقل نمی‌تواند درک کند. در نهایت، او از عمق دل ابراز می‌کند که جانش را نیز برای معشوق فدا خواهد کرد، چرا که این از ویژگی‌های عاشقان حقیقی است.