شمارهٔ ۵۰۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر دگر باره مرا با تو وصالی باشد
خوش ملاقاتی و بس نادره حالی باشد
جان و دل همرهِ اویاند مگر عرضه کند
حال مسکینیِ من گرچه محالی باشد
جز صبا معتمدی نیست که در هر سحری
بگذرد بر در و بام تو مجالی باشد
محرمی را چه شود گر بفرستی گه گه
باشد آخر که مرا از تو سوالی باشد
گر کنی سوخته ای را به سلامی دل شاد
عُهده در گردن من گرت وَبالی باشد
یک شبم بار ده و چند قدح بر سر کن
آب انگور ز دست تو زلالی باشد
پاک رو باش تو وز تهمت جاهل مندیش
کان به نزدیک خردمند خیالی باشد
حاسد و خصم بود بر عقبش بسیاری
هرکه را نادره تر حسن و جمالی باشد
روشنایی بهشت است که می افزاید
نظری پاک که بر چشم غزالی باشد
هیچ بدگوی ز ما نیک نیفتاد آری
خود در این باب نزاری زده فالی باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از آرزوی وصال و دیدار معشوق سخن میگوید و ابراز میکند که اگر دوباره فرصتی برای دیدار پیش آید، بسیار خوشحال خواهد شد. او احساس میکند که جان و دلش تنها برای معشوق است و در حالی که وضعیتش دشوار است، باز هم امیدوار و مشتاق است. شاعر تنها منبع آرامش را نسیم صبحگاهی میداند که بر کوی معشوق میگذرد. همچنین، او به تأثیر خوب یک سلام از سوی معشوق بر دل سوختهاش اشاره میکند و از زیباییهای حضور او و افزایش روشنی در زندگیاش سخن میگوید. در نهایت، شاعر میگوید که هیچ بدگویی از آنان نمیتواند آنها را تحت تأثیر قرار دهد.