شمارهٔ ۵۰۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من که باشم که مرا چون و چرایی باشد
یا چه مرغم که مرا با تو هوایی باشد
شدم از دست خیال تو چو سوزن باریک
سر آن رشته هم القصه ز جایی باشد
گرنه سر در سر کار تو کنم پس دیگر
چه به تدبیر چو من بی سروپایی باشد
می نمایند به یکدیگرم از دور عوام
هرکه عاشق شود انگشت نمایی باشد
چون زبان در دهن خلق فتادم آری
برود بر سر هرکس که قضایی باشد
نشود هیچ خردمند از این سان که منم
سخرهء عشق مگر شیفته رایی باشد
همه تشنیع کسان بر سر می خوردن ماست
پیش ما خوردن می سهل خطایی باشد
ببرم زنگ کدورت به می از طبع فقیه
گر میان من او هیچ صفایی باشد
سر سودا زدهای را چو نزاری جز می
نیست ممکن که دگر هیچ دوایی باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات و چالشهای عاشقانه میپردازد. گوینده در ابتدا از بیمعنایی وجود خود سخن میگوید و نشان میدهد که در عشق گرفتار شده و به سوزن باریکی تبدیل شده که به طرز نامشخصی به خیال معشوقش وابسته است. او با انتقاد از اینکه دیگران همواره نگران عشق او هستند، به تنهایی و بیسر و سامانی خود اشاره میکند. همچنین، شاعر به رفتارهای مردم و قضاوتهای نادرستی که نسبت به عاشقان دارند، پرداخته و میگوید که عشق او باعث میشود تا به سخره گرفته شود. در نهایت، او از مشروبات الکلی به عنوان یک راه فرار برای تسکین دردهای عشق یاد میکند و بر این باور است که جز می، هیچ درمان دیگری برای جنون عشق وجود ندارد.