شمارهٔ ۵۱۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
پیرانه سرم کاری پیش آمد و مشکل شد
ناچار چنین باشد هرکو ز پی دل شد
جان و دل و دین دادم بر باد ز دست دل
بنگر که مرا از دل چه مرتبه حاصل شد
من بر سر کوی او تسلیم شدم مطلق
بازش غم جان نبوَد هر مرغ که بسمل شد
با عقل همی گفتم اندیشه بهبودی
عشق آمد و بر هم زد کار آمد و مشکل شد
زین پیش ندانستم تا با که درافتادم
بر هرکه فتد کاری آنست که غافل شد
ما پرتو آن نوریم ار نه به چه ضدیت
هر کو نفس از ما زد با خاک مقابل شد
آری نفس مردان بر سدره کند جولان
تا چشم زدی بر هم حاصل همه واصل شد
گر عقل چنین باشد با نفس که در پیش است
بی واسطهء اول در مرتبه عاقل شد
پس هیچ نه درپاید چون عقل تمام آید
کو کیست که نه این جا بی واسطه کامل شد
بر من به ملامت گر تشنیع زند جاهل
جهل است و گناه من در گردن جاهل شد
عقلم ز پی نسبت بیچاره نزاری را
می خواست که بستاند عشق آمد و حایل شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از مولاناست که در آن شاعر از مشکلات و چالشهایی که در مسیر عشق و زندگی با آنها مواجه شده، سخن میگوید. او بیان میکند که چگونه عشق بر روح و دل او مسلط شده و در این راه، تمام وجودش را تقدیم کرده است. شاعر به تفاوت عقل و عشق اشاره میکند و میگوید که عشق بعضی از کارها را دچار مشکل کرده و عقل را به چالش میکشد. او همچنین به حقیقت وجودی انسانها و تعارضهای بین عقل و عشق پرداخته و میگوید که هر کسی در این مسیر ممکن است غافل باشد. در نهایت، او از جهل و مشکلات ناشی از آن صحبت میکند و به تأثیر عشق بر زندگیاش میپردازد.