شمارهٔ ۵۱۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پای هر کس که در آن سلسلهٔ مشکین شد
فارغ از قاعده و سنت اهل دین شد
نافه مشک که از باد صبا میزد لاف
چین زلف تو بدید و رخش پر چین شد
گل مگر بر رخ چون ماه تو افکند نظر
ورقش از عرق شرم و حسد پروین شد
سرو را رفتن چالاک تو خوب آمد ، گفت:
چابکی بر قد و بر قامت تو تعیین شد
دست سیمین تو محتاج نبودی به خضاب
تا چه می خواست که در خون من مسکین شد
لب شیرین تو کآفاق از او پر شور است
اضطراب دل مجنون مرا تسکین شد
علم الله که دگر طاقت هجرانم نیست
بسکه از دست تو فریاد به علیین شد
رحم کن بر من بیچاره علی رغم رقیب
از کی ات کشتن و بیداد کسان آیین شد
حاسدم گفت نزاری سخنت را اینقدر
از کجا خاست که صیتش به جهان چندین شد
گفتمش خسرو خوبان بت شکر لب من
بوسه ای داد به من زان سخنم شیرین شد.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و زیبایی است و به توصیف معشوقهای میپردازد که تأثیری عمیق بر شاعر دارد. شاعر از زیبایی و چشمان معشوقهاش صحبت میکند و میگوید که هر کس تحت تأثیر او قرار میگیرد، از قواعد و سنتها فاصله میگیرد. او به خاصیتهای ظاهری و باطنی معشوقهاش اشاره میکند، از جمله زلفهای چیندار و لبهای شیرینش که بر دل او اثر میگذارد. شاعر همچنین از درد و رنج عشق و نبود معشوق سخن میگوید و از بیصبری و اضطراب خود در هجران او ناله میکند. در نهایت، او بوسهای را به یاد میآورد که معشوقهاش به او داده و این بوسه باعث تسکین دل او شده است.