شمارهٔ ۵۱۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
هر دل که مقیم لامکان شد
در عالم امر قهرمان شد
فارغ ز قبول کفر و دین گشت
بیرون زحدود جسم و جان شد
او نیست ولی به حکم وحدت
هر چیز که اوست مطلق آن شد
در غیب سخن نمی توان گفت
وز غیب به در نمی توان شد
آنکس بدید بی بصر گشت
وآنکس که شنید بی زبان شد
سریست میان اهل باطن
کز عینِ عیان ما نهان شد
چون کرد ظهور در بطون باز
بر چشم عیان ما نهان شد
از ذات و صفات هرکه شد محو
مستغرق ذات بی نشان شد
گویند نزاریِ هوایی
از عقل بگشت و در هوان شد
دنیا به خران دهر بگذاشت
عیسی به طواف آسمان شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالاتی میپردازد که انسان در ارتباط با حقیقت و وحدت وجود به دست میآورد. هر کس که از قید و بندهای دنیوی رها شود و به مقام لامکان برسد، در عالم امر به قهرمانی میرسد و از تقسیمات مانند کفر و دین و همچنین جسم و جان فراتر میرود. این مقام، مقام وحدت است که در آن همه چیز به ذات مطلق متصل میشود. در حقیقت، از درک و بیان یا از وجود ظاهری به درستی نمیتوان سخن گفت. در این حالت، فرد به نوعی بینایی و شنوایی درونی دست مییابد که از شکل ظاهری خارج است. این شعر به تجربههای عمیق باطنی اشاره دارد که در آن فرد حیات دنیوی را رها کرده و به تجلیهای بالاتر وجود پی میبرد. در پایان، شاعر از حالتی از رهایی و سیر در آسمان سخن میگوید.