شمارهٔ ۵۲۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
از این حیات چه حاصل که در فراق سرآمد
بیا که جان نزاری ز اشتیاق برآمد
سر چه داری و رایِ کجا ، که از سر رحمت
نیامدی به سرم باز و وعده ها به سر آمد
نیازمندی جانم به التقای جمالت
ز هرچه شرح توان کرد و وصف بیشتر آمد
چه ابتهال و تضرع به حق نمودم و کردم
هر اجتهاد که در وسع و طاقت بشر آمد
چه سود جهد چو دولت مساعدت ننماید
به هرچه فال زدم قرعه شیوهء دگر آمد
ز عمر و عیش ندارم نه لذتی و نه ذوقی
چنین بود چو نحوست به روزگار درآمد
نظر به وجهه نکردم به روی کار چه گویم
که هرچه با سرم آمد ز آفت نظر آمد
به هرکجا که نشستم برایستاد خیالت
ز هر طرف که برفتم غم تو بر اثر آمد
گر التفات نمایی همین بس است که گفتم
بیا که جان نزاری ز اشتیاق برآمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع فراق و longing (اشتیاق) برای یک معشوق میپردازد. شاعر احساس میکند که در زندگیاش هیچ لذتی نمانده و همه چیز به سختی میگذرد. او از معشوقش میخواهد که به او توجه کند و از او میخواهد که به وعدههایش عمل کند، زیرا تمام تلاشها و دعاهایش بینتیجه مانده و به جایی نرسیده است. همچنین، شاعر از غم و اندوهی که ناشی از دوری معشوق است، سخن میگوید و نشان میدهد که حتی در میان زیباییهای زندگی نیز بیمیلی و ناکامی را احساس میکند. در نهایت، او به اشتیاق عمیق خود برای دیدار معشوق تاکید میکند.