شمارهٔ ۵۲۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمد
با که گویم که چه پیشِ من بی خویش آمد
رفته بودم پس کار خود و دل بنهادم
ناگهم واقعه ای صعب چنین پیش آمد
عشق با شاهدِ سلطان سر ظالم زینهار
این بلایی ست که پیش من درویش آمد
غافل از غمزه طمع در لب شیرین کردم
بدل نوش علی رغم دلم نیش آمد
مرغ زیرک مثل است اینکه به حلق آویزد
مرهم صبر مداوای دل ریش آمد
چه کنم چاره همین است که تسلیم شوم
مرهم صبر مداوای دل ریش آمد
بی غم عشق نبودهست نزاری آری
عاشقی مذهب و شوریدگی اش کیش آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربهای غمانگیز و دشواری در عشق صحبت میکند. او با وجود اینکه به دنبال کار خود بوده، ناگهان دچار درد و رنج عشق میشود. او به نام شاهزادهای زیبا اشاره میکند که موجب آزارش شده و از غفلت خود در دل بستن به لبان شیرین آن معشوق سخن میگوید. شاعر به این نتیجه میرسد که چارهای جز تسلیم شدن به این عشق و درد ندارد. او همچنین به این نکته اشاره میکند که بدون عشق، زندگی بیمعنا و سرشار از غم است و عاشقی را یک مذهب و شیوه زندگی میداند.