شمارهٔ ۵۲۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چنانت دوست می دارم که جانم بر دهان آمد
نگفتم با کس این معنی که تا جان بر زفان آمد
چه سودا پخته ام شبها که روزی در میان آیی
جگرها خورده ام تا با تو حرفی در میان آمد
چه محنت ها که مجنون برد و برنا خورد از لیلی
به حیرت هم چنین رفتیم و بر ما بیش از آن آمد
اگر خسرو نیاز آرد حرارت با شکر باشد
وگر شیرین ترش گوید رطب با استخوان آمد
غلام قامت آنم که گر بخرامد از خجلت
به سر در پایش افتد سرو چون در بوستان آمد
در فردوس بگشادند و ره دادند پنداری
که چندین حور روحانی ز جنت در جهان آمد
نظر پوشیده می دارند معصومان مگر زیرا
مرا باور نمی باشد که با دل برتوان آمد
پدر می گوید ای فرزند دل را بازخوان ، کبکی
که صید باز شد هرگز دگر با آشیان آمد
نزاری گوهر خاطر نثار اهل دل کردی
چو شیرین گفتهای داری که هم پیوند جان آمد
گر از خود گفتمی لابد سخن را علتی بودی
به تکلیفش نیاوردند کان جا هم چنان آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر عمیقاً عشق و دلتنگی خود را نسبت به محبوبش بیان میکند. او میگوید که چنان عشقش به محبوب زیاد است که جانش در خطر قرار دارد و این احساس را هیچگاه با کسی در میان نگذاشته است. شاعر به محنتها و سختیهایی که عاشقان گذشته چون مجنون و لیلی متحمل شدهاند اشاره میکند و خود نیز در انتظار محبوبش در رنج است. او از زیبایی محبوبش و تأثیرش بر دیگران سخن میگوید و در نهایت به ناتوانی در بیان احساساتش اشاره میکند. شاعر به این نتیجه میرسد که قلبش در دریای عشق غرق شده و هیچ چیز نمیتواند این احساس را از بین ببرد. در کل، این شعر تجلی بزرگی از عاشقانهها و دردهای عشق است.