نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر همه عالم به بد گفتن زبان در من کشند

من چه غم دارم اگر با من خوش‌اند ار ناخوش‌اند

خودپرستان می‌رمند از ما که ما مَی می‌خوریم

ز آدمیّت‌شان نصیبی نیست یا مستوحش‌اند

این همه شوریدگی و مستی و دیوانگی

جرعۀ جامی است کز مبدایِ فطرت می‌چشند

اهل کثرت غافل‌اند از خلد و غافل از بهشت

وز حسد فی‌الجمله باری در میان‌ِ آتش‌اند

در میانه هیچ‌نه خود را همه پنداشتند

حسرتا غبنا که این مشتی گدا سلطان‌وش‌اند

تا کدامین قوم را بینند در توحید محو

آن گروه‌اند از همه عالم که در غلّ و غش‌اند

گفته‌اند این کز پریشانی چه غم مجموع را

پای‌مالان را چه نقصان گر بر ایشان بر کشند

زهره را باری بر انجام‌دوست می‌دارم دگر

هیچ‌ دیگر نیست با سیّارم ار هفت ار شش‌اند

خوب‌رویان را برای عاشقان آورده‌اند

دل به ایشان می‌دهم الحق که زیبا و کش‌اند

گیسوان‌شان بین که پنداری کمند رستم‌اند

ابروان‌شان بین که پنداری کمانِ آرشند

من نمی‌دانم نزاری را چه سودا در سرست

این همی‌دانم که مستان محقّق بی‌هُش‌اند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر نگرش شاعر نسبت به دنیا و روابط انسانی است. شاعر از بی‌توجهی و نادانی انسان‌ها نسبت به حقیقت و معنای زندگی شکایت می‌کند. او به زیبایی و دیوانگی عشق اشاره کرده و می‌گوید که برخی افراد به جای درک عمیق از وجود، در دنیای مادی و حسادت غرق شده‌اند. برداشت شاعر این است که انسان‌های واقعی، که در عشق و توحید غرق‌اند، در میان این شلوغی و حواس‌پرتی‌ها به دنبال حقیقت هستند. او همچنین به زیبایی‌های ظاهری و جذابیت‌هایی که می‌تواند فریبنده باشد، اشاره می‌کند و به اهمیت عشق و حال در زندگی توجه می‌دهد.