نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برود

محبت ازلی کی چنین ز جا برود

میان اهل صفا گر ز آه خشم و عتاب

کدورتی بود آن هم به ماجرا برود

به دست عقل نباشد زمام عقل آری

حجاب عقل شود عشق تا قضا برود

شکایتی که مرا از تو و تو را از ماست

همان به است که آخر کنیم تا برود

تحمل سخنت می کنم به دیده ی سخت

که سست عهد بود هر که از جفا برود

هزار بار منادی به شهر دردادم

که خاک بر سر آن کز سر وفا برود

تو جمع باش که این خسته پریشان حال

به سر به پیش تو آید اگر به پا برود

چو قادری چه توان، اختیار باید کرد

اگر هزار جفا بر سر از شما برود

ز اعتقاد نزاری به صد پریشانی

نعوذ بالله اگر هرگز این صفا برود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و محبت و چالش‌های آن می‌پردازد. شاعر از انتقال عشق به جان و دل و اهمیت آن سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که هر گونه کدورت یا تنش میان اهل صفا ممکن است به ماجراهایی منجر شود. او به ناتوانی عقل در درک عشق اشاره کرده و می‌گوید که عشق می‌تواند مانعی برای قضاوت عقل باشد. همچنین، شاعر از شکایات و مشکلات بین خود و محبوبش سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که این مشکلات باید به پایان برسند. عشق و وفا در این شعر بسیار مورد توجه قرار گرفته و شاعر با آهنگ دل‌نشین خود، احساس ماندگار و عمیق عشق را توصیف می‌کند.