شمارهٔ ۵۶۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که خون دل از دیده همچو آب رود
چه گونه بر مژه ممکن بود که خواب رود
دلم بر آتش و خوناب از دو دیده روان
غریب نیست که خوناب از کباب رود
برفت عقلم و از من به خشم سر برتافت
چو دلبری که ز دلداده ای به تاب رود
چه می رود مثلا بر وجود من ز فراق
همان که بر قصب از فعل ماهتاب رود
کنار من چو شفق غرق خون شود هر شام
که آفتاب جهان تاب در نقاب رود
حیات جان من از عکس روی خورشید است
از آن چو ذره به دنبال آفتاب رود
درین طلب که منم عاقبت هلاک شوم
چو تشنه ای که به جهد از پی سراب رود
هزار خون به ستم کرده را کفارت بس
که در وجود روانم درین عذاب رود
محبت تو نزاری چنان موکد نیست
که نقش از ورق جان به هیچ باب رود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با بیانی احساساتی و غمناک، عذاب درونی خود را از فراق و دوری معشوق توصیف میکند. او به تصویر میکشد که چگونه درد و رنج او مثل آب از چشمانش میریزد و خواب از چشمانش دور است. دلش در آتش عشق میسوزد و عقلش به خشم از او دور شده است. شاعر به تشبیههای زیبا از طبیعت، مثل شفق و خورشید، برای بیان حالات روحیاش استفاده میکند و اشاره میکند که حیاتش وابسته به حضور معشوق است. او در نهایت به ناامیدی از جدایی اشاره میکند و میگوید که محبت معشوقش چنان عمیق نیست که به آسانی محو شود.