شمارهٔ ۵۷۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هیچ باشد که سفر کردۀ ما بازآید
به جفا رفت همانا به وفا باز آید
ترسم آن تُرکِ ختایی به خطا میل کند
چون ختایی ست نباید به خطا بازآید
شرمم آید ز خیالش که به کس در نگرم
مُهر بر دیده و دل دارم تا بازآید
نامه ای از دلِ پردرد روان خواهم کرد
تا مگر حاجتم از راه روا بازآید
دستِ امیّد به دامانِ سحر باید زد
برم ار یار بیاید به دعا بازآید
صبحدم دوشی پیامی به صبا دادم و رفت
انتظارست که هر لحظه صبا بازآید
چند بر آتشِ محنت جگرم خواهد سوخت
بو که آبی به رخِ دولتِ ما باز آید
دولت از فضلِ خدا یافته بودم چو برفت
چشم دارم که هم از فضلِ خدا بازآید
چند گویم که نزاری ز فلان باز آمد
به کجا رفت نزاری و کجا باز آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی longing و انتظار شاعر برای بازگشت معشوق است. شاعر با بیان احساساتی از جمله حسرت و درد، از احتمال بازگشت آن شخص سخن میگوید و به شرایطی اشاره میکند که ممکن است مانع بازگشت او شوند. او در عین حال بر امید و دعا برای بازگشت معشوق تأکید میکند و ابراز میکند که همچنان به یاد اوست و نگران خیانت یا خطای اوست. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که باید صبر کرد و امید به فضل خدا داشت تا دوباره معشوق به زندگیاش بازگردد.