شمارهٔ ۵۸۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بس که در نظرم آفتاب میآید
ز چشمِ مردمکِ دیده آب میآید
همیگذشت به تعجیل و خاطرم میگفت
فرو گریز که مستِ خراب میآید
کبوتری که نشیمنگهش هوایِ دل است
به صید کردنِ جان چون عقاب میآید
حیا نمیکند از مردم و نمیترسد
ز چشمِ بد که چنان بینقاب میآید
خدنگِ غمزۀ او بر دلم خطا نشود
وگر خطاست مراهم صواب میآید
دلم بر آتش و افسردگان نمیدانند
که بویِ سوختگی زان کباب میآید
فراق سخت کریه است و صبر مستعجل
متاع نازک و خر در خلاب میآید
نه سینه را به چنین روز عشق میسازد
نه دیده را به چنین دیده خواب میآید
سر و دماغِ گران جانیِ نزاری نیست
مرا که طوقِ گریبان طناب میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت عشق صحبت میکند و به احساسات عمیق خود اشاره میکند. او به تصویر آفتاب و تأثیر آن بر روح و جانش میپردازد و میگوید که عشق مانند کبوتر است که به دلی که هوای دل دارد، میآید. شاعر به تحدیدات عشق و سختیهای جدایی اشاره میکند و از صبر و تحملی که در برابر فراق نیاز دارد، صحبت به میان میآورد. همچنین به حسرتها و تنهاییهای ناشی از عشق ناکام نیز اشاره میکند و در نهایت به سنگینی احساساتش در این راه پرداخته است.