شمارهٔ ۵۸۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
آن بر شکسته از ما باشد که باز آید
این جا دری گشاید آن جا رهی نماید
ما منتظر نشسته برخاسته قیامت
روزی که بار باشد بر ما که در گشاید
هی هی چه گفته آخر با دوست در حضورم
آن جا که دوست باشد چیزی دگر نباید
دنیا و آخرت را بر هم زدیم کلّی
چیزی نمانده این جا حاسد چه بر فزاید
تسلیم شو محقّ را پرهیز کن ز مبطل
بی گانه چون برن شد خانه کیا درآید
این کار را بباید گُردی و پهلوانی
نازک مزاجِ بد دل تسلیم را نشاید
منکر مباش چندین گر در مقامِ وحدت
دوشیزه یی چو مریم روح اللّهی بزاید
نَبوَد شگفت اگر چه بد گو نکو نگوید
عادت بود که عقرب بر سنگ می گزاید
شوریدنِ نزاری چون بلبل است عمدا
کز فرطِ شوق چندی بر گل بُنی سراید
دو کَون در برابر یک ذرّه یی نسنجد
آن جا که غمزۀ او ما را ز ما رباید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، شاعر به بیان حالتی از انتظار و عشق میپردازد. او از بازگشت محبوب سخن میگوید و اشاره میکند که در این دنیای پر از روزمرگی و حسادت، هیچ چیز ارزشمندتر از رابطه با دوست نیست. او تأکید میکند که باید به حقایق عمل کرد و از باطل دوری جست. شاعر همچنین به اهمیت تسلیم شدن در برابر حقیقت اشاره کرده و به ایجاد وحدت و عشق الهی تأکید میکند. با بیان حس شوق و عشق درونی، شاعر از زنده بودن احساسات عمیق و واقعی در دل یاد میکند و این نکته را مطرح میسازد که در برابر عشق، همه چیز کوچک و بیارزش است.