شمارهٔ ۶۰۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بهر لِلّه امشب ای بادِ سحر
بر سوادِ شهرِ قاین کن گذر
روشنایی بخشِ جانم را ببین
وز منش با خود زمین بوسی ببر
گو ز رویِ تربیت ما را بپرس
گو به چشمِ مرحمت ما را نگر
باز اگر تشریف خواهی داد هان
باز اگر دریافت خواهی بیشتر
آرزومندم به غایت یک قدم
سخت مشتاقم به رحمت یک نظر
گر تو میآیی برم منَت به جان
ور مرا فرمان دهی آیم به سر
با خودم هرگز نخواهد بود خوش
وز توام هرگز نخواهد شد به سر
زان نگارم کس نمیآرد پیام
زان دیارم کس نمیگوید خبر
هم به الطافِ تو ای بادِ صبا
رونقی گیرد سر و کارم مگر
شرمسارم از تو امّا چون کنم
چون ندارم محرمِ رازی دگر
نیمجان دارم فدایِ راهِ تو
بیش از این چیزی ندارم ماحضر
گرچه کارِ عاشقان زاری بود
زاریِ مسکین نزاری زارتر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به باد سحر ندا میدهد که به قاین بیاید و روشنایی را برای جان او به ارمغان بیاورد. او شوق و اشتیاق خود را به رحمت و توجه الهی بیان میکند و میگوید که هرگز از حضور محبوبش خسته نمیشود. شاعر به شدت دلتنگ است و نمیتواند خبری از محبوبش بگیرد. او از الطاف باد سحر امید دارد که روزگارش رونق یابد، اما در عین حال از نداشتن محرم راز رنج میبرد. در نهایت، او نگران است که در دنیای عاشقان زاری کند و حس مسکینیاش را بیان میکند.