شمارهٔ ۶۱۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آخر مرا به جایِ تو باشد کسی دگر
نهنه به دوستی که نباشد گمان مبر
مشنو که حقِّ صحبتِ شبهایِ تا به روز
بر من شود فرامش و خاطر کنم دگر
تهمت مبر که عشقِ تو از سر شود برون
باور مکن که مهرِ تو از دل شود به در
در انتظارِ بادِ صبایم که گفت دوش
فردا شبت ز حالِ گلِستان کنم خبر
هرک آوَرَد به من ز عرقچین او نسیم
در پایِ او کشم صدفِ چشمِ پرگهر
دستم گرفتهای و قسم یاد کردهای
کز عهد بر نگردم و پیمان برم به سر
با ما چو روزگار نکردی وفا نیست
از دوستی و یاریِ ما بر دلت اثر
تا خود تو را که گفت علیرغمِ ما که باز
هرگز دگر به کویِ نزاری مکن گذر
محکم نصیحتیست که در گوش کردهای
ای نورِ دیده مرحمتی کن به یک نظر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر بیان میکند که در نبود محبوب، هیچکس نمیتواند جای او را بگیرد و دوستی که به او شک داشته باشد، قابل اعتماد نیست. او از خاطرات شبانگیزی صحبت میکند و به عشق و محبتش اشاره میکشد که هرگز از دلش خارج نمیشود. شاعر در انتظار خبری از محبوب است و احساس میکند که عشق او در دلش همچنان زنده است. او به وعده و پیمانهای میان خود و محبوب اشاره میکند و میگوید که اگر روزگار با او وفا نکرده، نباید به زودی از او گذر کند. در نهایت، شاعر از محبوبش میخواهد که با یک نگاه،رحمت و محبتش را نشان دهد.