شمارهٔ ۶۳۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشمی که داشتم به امید وصال باز
بر هم فتاده شد به ضرورت خیال باز
برقع فرو گذاشت به رویم خیال دوست
تا رغم من نقاب گشاد از جمال باز
بسیار چون سکندر محروم نا امید
ناچاره تشنه گشت بر آب زلال باز
در امتحان عشق ندانم که عقل و صبر
تا طاقت آورند و کنند احتمال باز
هم دارم از عنایت حق چشم آن که زود
روزی کند اعادت آن اتّصال باز
مجموع نیستم ز پریشانی فراق
آری بس اتصال که شد انفصال باز
بیچاره حالیا به بلا مبتلا شدهست
تا چون شود نزاری شوریده حال باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد احساس عشق و تقابل آن با فراق و جدایی است. شاعر با امید به وصال معشوق، حالات درونی خود را توصیف میکند. او از برقی که خیال دوست بر چهرهاش انداخته سخن میگوید و به تشنگی ناشی از دوری اشاره میکند، همانطور که سکندر، پادشاه افسانهای، در جستجوی آب زلال، به شدت نیازمند چیزی است. شاعر در تضاد بین عقل و احساس صحبت میکند و از ناتوانی عقل و صبر در برابر عشق میگوید. او انتظار دارد که روزی دوباره به وصال معشوق برسد و این انتظار نشاندهنده امید و آرزوهای اوست. در نهایت، با اشاره به پریشانی و درد ناشی از فراق، نشان میدهد که حالش تحت تأثیر این جدایی دستخوش تغییرات شدید شده است.