شمارهٔ ۶۴۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز
غم تو با که خورم با که برگشایم راز
بر آسمان به تضرع گرفتهام همهشب
گهی دو دیده امید و گه دو دست نیاز
دماغ خشک و زبان الکن و قدم مجروح
شبِ دراز و حدیثِ دراز و راهِ دراز
ز بس گره گره و بند بند بر نفسم
ز اندرون به دهن بر نمیبرد آواز
اگر ز واقعهٔ خود نفس زنم بر من
به کفر و زندقه فتوی دهند اهل مجاز
ز چارسوی طبیعت گذر نیابد خام
مگر چو سوختگانش دهند خط جواز
زمام من دگری میکشد نمیدانی
که من به خود نروم در چنین نشیب و فراز
به پای عقل مرو در ولایت عشّاق
مقام شبپره را جای آفتاب مساز
به چکسه پرده به چشمش از آن فروبندند
که طاقت نظر پادشه ندارد باز
نزاریا بنشین بر بساط عشق دلت
به یک ندب همه هستی و نیستی در باز
گرت به بارگه عشق بار مییابد
همین و بس همه در باز تا شود در باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تنهایی و غم عشق خود سخن میگوید. او در جستجوی یاری و همدمی است که بتواند راز دلش را با او در میان بگذارد. شبها را با دعا و انتظار میگذراند و از مشکلات و رنجهایی که در قلبش وجود دارد، مینالد. او به شدت تحت فشارهای روحی و جسمی قرار دارد و احساس میکند در چنگال بندهای دست و پا گیر گرفتار شده است. شاعر به عشق و حالت خاص آن اشاره میکند و به دیگران هشدار میدهد که عشق را درک کنند و به دنیای احساسی پناه ببرند. در نهایت، او میگوید که ورود به دنیای عشق تنها با از خود گذشتن و رها کردن تمام قید و بندها ممکن است.