نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

می بایدم که بشنوم آواز دل‌نواز

تا بار دیگرم شود امید تازه باز

در بارگاه نفس بهیمی بمانده‌ام

باشد که در خلاص دهندم خط جواز

تا کی توان شنید محالات و باز گفت

افسانهٔ میان‌تهی و قصهٔ دراز

بسیار در کشاکش ایام بوده‌ام

گه زیردست مدعیان گه زبرفراز

ما به اعتراض مشنّع چه التفات

خو کی توان ز همدم دیرینه کرد باز

هم عاقبت به سدره رسد مرغ آه من

نبود حجاب بر گذر مرغِ با نیاز

در ابتدا قبول اجابت نیافته

هرگز گمان مبر که نمازی بود نماز

محمود رفت و مظلمه برد از جهان و ماند

باقی میان خلق خردمندیِ ایاز

دست از جهان بشوی و طمع بگسل از حیات

نزدیک پادشاه چو گشتی محل راز

خفاش در حجاب بماند از جمال خور

سرّی بود هر آینه در چشم بندباز

حربا ز حیرتی که بر او غالب آمده است

از تاب خود نمی‌کند البته احتراز

گر قافیه دوباره شود شوق غالب است

آری نزاریا تو و درگاه بی‌نیاز

تا کی هوا کنی چو شتر هر زمان مده

از کف زمام عمر گران‌مایه بر مجاز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوید شاعر احساس نیاز به شنیدن آواز دل‌نواز را دارد تا امید جدیدی در او زنده شود. او در حال گذر از موانع درونی و بیرونی است و به جستجوی راه‌هایی برای رهایی از محدودیت‌ها و مشکلات زندگی می‌باشد. شاعر به چالش‌های زندگی و کشمکش‌هایی که پشت سر گذاشته، اشاره می‌کند و به این می‌اندیشد که چطور می‌توان با خدای بزرگ ارتباط برقرار کرد. او به عدم پذیرش در آغاز در دعا و نیایش خود اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که انسان باید از تعلقات دنیوی دست بردارد و به معنای حقیقی وجود خود نزدیک شود. در نهایت، این شعر دعوتی است به بیداری از غفلت و توجه به عمق زندگی و رهایی از ظواهر دنیا.