شمارهٔ ۶۵۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
نوبهارست و صبا عنبر بیز
روح خواهد که شود راح آمیز
در چنین وقت خوش آمد پیوند
نازنینا مکن از ما پرهیز
صلح پیش آر و صفا کن گرچه
از شگرفان نه بدیع است ستیز
دلم از زلف درآویختهای
کس ندارد به ازین دستآویز
عشق تو در رگ جانم پیچید
هم چو در پنبهٔ خشک آتشِ خیز
قیس وحشی شد و هم چاره نداشت
کی میسر شود از عشق گریز
از بناگوش نباتش بچکد
خوی به آوازهٔ تو در تبریز
لب شیرین تو بیرون بردی
شور شیرین ز مذاق پرویز
گَردِ حسن تو ندیدی شیرین
گرچه از باد گذشتی شبدیز
عیش شیرین نزاری لب تو
تلخ کرد از شکر شورانگیز
سر فدای قدم تست بیا
تازه کن رسم قیامت برخیز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و عشق اشاره میکند و از نوبهار و زایشی که به همراه صبا (باد صبحگاهی) میآید، سخن میگوید. او از زلف معشوقهاش به عنوان دلیلی برای شوق و اشتیاق یاد میکند و میخواهد که در این زمان خوش، از دوری و جدایی پرهیز کند. شاعر به صلح و صفا دعوت میکند و با اشاره به عشق عمیقش، بیان میکند که احساسات او به شدت در وجودش پیچیده و جاری است. او به زیبایی و جذابیت معشوقهاش پرداخته و بیان میکند که علاقه او به او به قدری عمیق است که مانند آتش در پنبه میسوزد. در نهایت، شاعر از معشوقهاش درخواست میکند که برای تجدید عهد و وصال، به سوی او بیاید.