شمارهٔ ۶۵۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ساقی به جان و سر که به جان دارمت سپاس
قد قامت الصلات برآمد بیار کاس
از می چه میهراسد می خواره محتسب
گو از حرام و فسق و ربا و زنا هراس
دل با خدای دار و به بتخانه راز گوی
در حشر کی خرند ز ما لابه و مکاس
تو هیچ نیستی به قیاس و همه تویی
کی آن گهی در همگی محو شد قیاس
ز اول بکوش تا نکنی پی رویّ و هم
بر راست کی روی چو شدی خود در انتکاس
هر روز آفتاب کند در نسیج و نخ
صحن جهان و شب به سرش درکشد لباس
یعنی که برحمایت من اعتماد نیست
گه برکنم ز بیخ، به ناگه نهم اساس
دنیاپرست گر به مثل هم چو سنبله
بر آسمان پرد نبرد سر ز زخم داس
منت نزاریا ز خدا واجب است و نیست
یکذره خیر در سر بیمغز ناسپاس
بی آب رز مباش که در خنبِ روزگار
خون میرود نه روغن ازین نیلگون خراس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به موضوعاتی چون شکرگزاری، آزادی عمل، و تقابل با قاعدههای اجتماعی میپردازد. او به ساقی میگوید که قد قامت او به یادآوردنی است و از می هراسی ندارد، بلکه برعکس، از آداب اجتماعی و دینداری که راوی را به حرام و گناهان میترساند، غفلت میکند. شاعر تأکید میکند که در دل باید با خدا راز و نیاز کرد و به ظواهر جهان دل نبندیم. هر روز آفتاب بر زندگی ما تأثیر میگذارد و بدین ترتیب، دنیای پر از دسیسه و پر از فریب است. او همچنین به دنیاپرستی و superficiality انتقاد میکند و تأکید میکند که سرانجام همه چیز به خالی بودن و ناسپاسی منجر میشود. شعر در نهایت به ما یادآوری میکند که باید ارزشهای واقعی را بشناسیم و از superficiality دوری کنیم.