نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۶۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

عاشق ازین شیوه نگشته ست کس

خود نه محبّت نه همین است و بس

تا غم دل شرح دهم یک زمان

تا به رخت در نگرم یک نفس

روز نباشد درِ من بی‌رقیب

شب نبود کوچهٔ من بی عسس

گر هوست بر سر من می‌زنند

در سر من جز هوست نیست بس

می‌بدهی تا نکنم بی‌خودی

مهر کنی قند ز دست مگس

بلبل شوریده نباشد خموش

باغ همان است و همانش قفس

گر سرش از مغز نبودی تهی

آن‌همه فریاد نکردی جرس

هرکه به قید تو گرفتار شد

تا ندهد جان نرهد زین حرس

رخ به جفا در نکشم وز وفا

برهمه عشّاق دوانم فرس

هر دو ز بحرند به نسبت ولیک

دُر ز صدف یافت شود نه ز خس

کرد و کیاییِ نزاری تویی

خواه به کارش رس و خواهی مرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق و درد عاشقانه است. شاعر به این موضوع اشاره می‌کند که هیچ‌کس مانند او عاشق نشده است و عشق واقعی فراتر از محبت ساده است. او از غم دلش سخن می‌گوید و رنج‌های ناشی از عشق را توصیف می‌کند، به‌گونه‌ای که روزها و شب‌هایش بدون وجود رقیب و نگهبانی نمی‌گذرد. احساسات او به شدتی است که همه‌چیز به جز محبوبش برایش بی‌اهمیت است. شاعر همچنین به این نکته اشاره دارد که بی‌خود شدن و تمام وجود را در عشق صرف کردن، نشان‌دهنده‌ی شدت احساسات عاشقانه است. در نهایت، او هنرمندی چون نزار را به چالش می‌کشد که باید در این زمینه تلاش کند، خواه به موفقیت برسد یا نه.