شمارهٔ ۶۷۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جانم آن جاست که او گو تنم این جا می باش
ای دلِ شیفته مردانه شکیبا می باش
با تو گر چون سرطان کژ رود ایّام چه باک
تو به اخلاص کمر بسته چو جوزا می باش
نیست آسایشت از سایۀ دیوارِ کسی
هم چو خورشید سفر می کن و تنها می باش
تا توانی چو صدف دُرِ ثمین می پرور
پس پذیرندۀ هر جنس چو دریا می باش
نقد را باش و گر چون دگران موقوفی
بنشین منتظرِ وعدۀ فردا می باش
نامِ نیکو نتوان کرد توقّع در عشق
هم چنین گو درِ تشنیع و جدل وا می باش
لافِ تسلیم زدی صورت و معنی بگذار
مددت دوست بود فارغ از اعدا می باش
تا همه روی به رویِ تو کند مطلق دوست
راست چون آینه یک روی و مُصفّا می باش
عشق در گوشِ دلم گفت نزاری تا کی
برشکن بر خود اگر مردی و با ما می باش
عاقلان با تو اگر در من و ما بوش کنند
تو چه می خواهی ازین دَمدمه شیدا می باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و دلدادگی میپردازد. شاعر از عشق به معشوق سخن میگوید و توصیههایی به دل خود میکند که شکیبا و مستقل باشد. او به این نکته اشاره میکند که آسایش واقعی در وابستگی به دیگران نیست و باید مانند خورشید به مسیر خود ادامه داد. همچنین بر این موضوع تاکید میکند که باید با اخلاص و بدون انتظار از دیگران زندگی کرد و هر لحظه را با عشق و صفا گذراند. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق حقیقی نیاز به صداقت و صمیمیت دارد و باید از قضاوتهای دیگران فرار کرد و به عشق خود پایبند ماند.