شمارهٔ ۶۸۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
دوست می دارم خمارِ چشم مستش
و آن نگار و نقش بر سیمینه دستش
از کجا گویم که از سر تا به پایش
در نکویی هر چه بتوان گفت هستش
سرو را با آن بلندی غیرت آید
از قیامت کردنِ بالایِ پستش
گر نموداری به چین افتد ز رویش
قبله سازد مردمِ صورت پرستش
هر که را برخاست از سودایِ او دل
دم به دم مهری دگر در جان نشستش
ای دریغا توبۀ ده سالۀ من
گرچه محکم بود هم در هم شکستش
خلق می گوید نزاری را چنین دل
در چنان شوخی نمی بایست بستش
از قضایِ عشق نتواند بجستن
بس که جان از طعنۀ دشمن بخستش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و آرزوها نسبت به محبوبی میپردازد که زیبایی و جذابیتش قلب شاعر را درگیر کرده است. شاعر از خمار چشم و زیبایی دست محبوب سخن میگوید و آن را نظیر تمام خوبیها میداند. او اشاره میکند که حتی بلندی و زیبایی سرو هم در برابر محبوبش کم میآید. در ادامه، شاعر احساس میکند که عشق او در هر لحظه به روشنی و شدت بیشتری در دلش جا میگیرد و با وجود توبههایش نتوانسته از عشق دوری کند. همچنین او به طعنههای دیگران اشاره میکند و میگوید که از عواقب عشق نمیتوان گریخت. در مجموع، این شعر تصویرگر شور و شوق عمیق و در عین حال درد عشق است.