شمارهٔ ۶۸۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش
که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش
به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او
چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش
به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او
که هست از تابِ خورشیدِ رخ او گرم بازارش
همه شب سنگِ غم بر سینه می کوبم که گر روزی
رقیبِ او زند سنگِ جفا کم باشد آزارش
شد از کشتن به نامم قرعۀ محنت چنان سوده
که دوران بهرِ تسکینِ دلِ ما ساخت طومارش
درین بستان مشو مغرورِ حُسن گل چه می دانی
که هست آلودۀ زهرِ جدایی نوکِ هر خارش
نزاری مرد در کویش به زاری شامِ غم گویی
که دیگر هیچ گه نامد به گوشم نالۀ زارش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عواطف و دردهای عاشقانه خود اشاره میکند. او از غم و اندوهی که بر دلش نشسته، میگوید و بیان میکند که عشقش او را به شدت دچار عذاب کرده است. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و این زیبایی را چون تابش خورشید میداند که بازار دل را گرم کرده است. شاعر همچنین از خطر جدایی و آلودگی ناشی از آن صحبت میکند و به دیگران هشدار میدهد که مراقب باشند، چرا که جدایی زخمهای عمیقی بر دل میگذارد. به طور کلی، این شعر بیانگر حال و هوای عاشقانه و دردناک شاعر است که در غم محبوب خود غرق شده و از عذابی که به او وارد میشود، رنج میبرد.